۱۳۷۶× بهار پایان انتظار نیست

برای برگ هایی که فکر پریدن در سر می پرورانند..


   حسین حیدری  | 

۱۳۷۵× حس آخرین دقایق کلاس

عصر پنجشنبه


   حسین حیدری 

۱۳۷۴× عکسی افتاده در آب

مردی که شنا بلد نیست

موهای خیس تو..

   حسین حیدری 

ضمیمه شود به پست قبل


   حسین حیدری 

زندگیمون تلخه

ولی نه بلدیم ادای تَنگا رو درآریم

نه خیلی گشاد گشاد رفتار می کنیم !

همین آدم عصبی و بی خود هستیم با یه زندگی معمولی

 

ادعای خاص بودنم نداریم

وقتی تو هر لیوان « نسکافه » دو قاشق شکر می ریزیم..


   حسین حیدری 

۱۳۷۳× پیاده‌روهای شلوغ

آدم برفی

تابستان های داغ ِ این سالها..


   حسین حیدری 

۱۳۷۲× دیوارهای تَرک خورده

آدم ها

ترس از آوار شدن..


   حسین حیدری 

۱۳۷۱× بارون قشنگه

ولی نه وقتی از چشم های تو میاد..


   حسین حیدری 

۱۳۷۰× مثلا بچه تر که بودی

بزرگترین شادی زندگیت بعد از یه ماه بستری شدن تو بیمارستان

دو تا ماشین پلاستیکی کوچیک باشه

که بند ببندی بهشون و تو خیابون باهاشون خاک اینور اونور کنی


   حسین حیدری 

۱۳۶۹× مثل دفتر خاطراتی سفید

خاموش

پی ِ حادثه..


   حسین حیدری 

مطالب قدیمی‌تر
 
آرشیو نوشته ها