۰۵۹۰× من و کودکم و یک دنیا دغدغه :
هی کوچولو !
: به من نگو کوچولو ! من دیگه 24 سالمه !
باشه ، آهای آقا بزرگه ! میای یه کم بازی کنیم ؟
: اوهوم ! اگه هنوزم بلدی بازی کنی مث اون قدیما !
« و به خود نگاه میکنم
که هیچ نشانه ای از گذشته ها در من نیست جز زخمهایی که بر جای مانده »
آروم سَرمو میندازم پایین و از جلوی آینه کنار میرم . . .
پیر شدیم پسر !
می بینی ؟ مثل باد می گذره . . .
۹۰/۵/۲۴
تولدم مبارک !
۰۵۸۹× حذف
۰۵۸۸× میگه حسین شب میای بریم طاق بستان ؟
میگم نه نمیام !
میگه : « اگه بیای
کتاب صادق هدایت میارم بخونی
پاستیل و چیپس ساده و ماست موسیر برات میخرم
یه قفل و کلید میارم واسه خودت بازی کنی
کتاب صادق هدایت هم میارم بخونی ! »
اینم از اثرات پروفایلم روی رفقا . . .
۰۵۸۷× عذاب وجدان ،
مث بغض ِ تو گلو می مونه لاکردار !
نه میشه قورتش داد
نه میشه تُفــ ـش کرد !
اینقد اذیت میکنه تا خفه شی . . .
۰۵۸۶× کتاب و دفتر و جزوه را بی خیال !
با نگاهت نشانم بده
درس عاشقی را .
من شاگرد ِ ممتاز تو ام !
۰۵۸۵× تشنه ی محبت بود .
بوسه بارانش کردم . . .
۰۵۸۴× فهمیده دارم غرق میشم ! میگه :
« حسین فک نکنی فراموشت کردما !
من الان مث کسی می مونم که میخواد یکیو از آب بیرون بکشه .
اول باید جای پای خودمو محکم کنم
بعد دست تو رو بگیرم و بیرون بکشمت . »
راس میگه داداشم . . .
۰۵۸۳× وقتی هوا تاریک میشه ،
همه اون بالا رو نگاه میکنن که تو رو پیدا کنن .
و من تو رو قایم کردم تو قلبم و هیچکی نمی پرسه که
چرا اینقد شبهام روشنه . . .
۰۵۸۲× انگار آخرای عمرمه .
انگار خیلی کارا مونده واسه انجام دادن .
مُرداد که میشه ،
یکی تو دلم میگه :
داریم پیر میشیم پسر ! حواست هست ؟
۰۵۸۱× در رو باز کردم و مث همیشه رفتم نشستم جای همیشگی .
مث همیشه اومد گفت چی میل دارین ؟
مث همیشه گفتم همون قهوه ی همیشگی . بدون شکر لطفآ .
داشتم به تو فکر می کردم .
مث همیشه تنها بودم . . .
![]()
۰۵۸۰× دیگر فکر خواب را از سر رهانیده ام !
مگر می شود بر بالین ِ دلدارت نباشی و
آرام بگیری . . .
۰۵۷۹× حذف
۰۵۷۸× شانزده سال گذشت و من هنوز
از آن حادثه ی کهنه می ترسم .
راستی !
چشمان ِ تو را چه کنم ؟
باز هم آتش سوزی ؟!
۰۵۷۷× اوج ِ نیاز من ،
دستی ست که محکم دستانم را بفشارد
و دلگرمی دهد ،
به دلی که سالهاست یخ بسته . . .
دلی که سالهاست ،
مُرده است . . .
۰۵۷۶× واژه ها کم آورده اند !
باز هم نشد که چیزی برایت بنویسم .
تو معصوم تر از آنی که بتوان
اسیر ِ واژه ات کرد . . .
۰۵۷۵× حذف
۰۵۷۴× حذف
۰۵۷۳× حذف
۰۵۷۲× گفت :
به ماه بگویید چشم ِ او که مُرد ،
به آسمان بود و تو نبودی .
و پرید . . .
۰۵۷۱× حرف از آزادی میزنن .
میگم : یکی از شعرای قدیمی میگه : « هرمز علیپور »
« حرف بهار که سینه به سینه می چرخد ،
آدم چه حرف سبزتری دارد ؟ »
راننده چشماشو میماله و خیلی سرد میگه :
قسمت مام اینه !
میخوام حرف بزنم ولی دیگه چیزی نمیگم .
چشم به چراغ راهنما میدوزم و غرق افکارم میشم .
سبز میشه و راه میافتیم . . .
![]()