پیرمردی به من می خندید

که چرا در پس ِ این پیشانی

خنده ای نیست ، چرا کم حرفی ؟

دلت از کی شده خون ؟ از مردم ؟

مردم !

همگی در پی ِ یک لقمه ی نان حیرانند

تو به فکر سَر خود باش ، نمی دانستی ؟

قسط وام و شکم سیر ، امروز

فکر هر مردی و هر نامردی ست ؟

 

من نمی دانستم

که چه پاسخ بدهم !

 

نوجوانی به من می خندید

که جوانی این است ؟

خنده ای از سر ناچاری و از پُر دردی ؟

گریه ای از سر پُر حرفی و ساکت ماندن ؟

شاید از زرد شدن

یا که از رنگ درختان خواندن !

 

من نمی دانستم

که چه پاسخ بدهم !

 

من نمی دانستم که ملاقاتی ها

از کجا فکر مرا می خوانند !

من جوانی بودم

خسته از درد قفس

ساده و بی آزار

با دلی پیر و زمین خورده و افسرده ولی

در پی آزادی !

حُکم آزادی من آمده بود

حکم آزادی ، با چوبه ی دار . . .

+ حسین حیدری 2/9/90


   حسین حیدری 

۰۷۰۰× این گلو درد لعنتی

امانم را بریده !

کمی آرامتر برو

خسته شدم بس که فریاد زدم

نامت را . . .

 

۰۶۹۹× دارم خودم را بالا می آورم

این روزها بس که سرفه می کنم خسته شده ام

بالا بیا لعنتی

بالا بیا لعنتی

بالا بیا . . .

 

۰۶۹۸× یه چیزایی هست که فقط خودت میدونی .

رازهایی که تو دلت داری !

فک کن

اگه دیگران بفهمن

زندگیت چه گند میشه . . .

 

۰۶۹۷× حذف

 

۰۶۹۶× من و ماه

قصه ی تکراری این روزهاییم (شبهاییم) !

ماه پشت ابرها قایم می شود

و من می بارم

شاید که ابرها سبک شوند

و بگذارند که ماه

مال من باشد . . .

 

۰۶۹۵× در دیار ما

گوسفندها گرگ شده اند !

گرگ ها را نمی دانم

آدم شده اند « شاید » . . .

 

۰۶۹۴× در « بازی » تو ، سربازی بیش نبودم

اما بخاطر تو از همه ی مشکلات گذشتم

وقتی به پایان رسیدم

تنها پاداش تو این بود که

وزیر را به بازی آوردی

و من را از بازی بیرون کردی . . .

ممنون از « رسول قنبری » که این خاطره ی قدیمی رو یادم انداخت . ممنون رسول

 

۰۶۹۳× من راه خود را رفته و برگشته ام !

کار بیهوده ای ست مرا نصیحت کردن !

بارها گفته ام !

« من از جهنم آمده ام

با مجازاتی نصف و نیمه ! »

این را کسانی که می شناسند مرا می دانند . . .

 

۰۶۹۲× « با خودش » می گفت :

کاش تیرم به هدف می خورد

اونوقت زندگیم زیر و رو می شد !

 

۰۶۹۱× گفتم بیخیال شو

یا اگه قراره بمیریم بیا با هم بمیریم ! چرا دوئل ؟

گفت بی خیال ! باید یکی بمیره ! بشمار تا 7 !

قدم اولو برداشتیم ! یک

قدم دومم برداشتیم ! دو

قدم سومو برداشتیم و تق ! زدمش

نامردی !

همیشه سعی کردم آدم خوبی باشم . ولی شرایط همیشه اینو نمیگه . . .


   حسین حیدری 

 
آرشیو نوشته ها