۰۷۴۰× نمی دونم واسه تو پیش اومده یا نه !
ولی هر وقت میخوام فراموشت کنم
یکی تو دلم میگه :
رو من حساب نکن . . .
۰۷۳۹× حذف
۰۷۳۸× حداقلش روزی 100 تا گنجشک و یاکریم و کلاغ میان تو این حیاط غذا میخورن !
از قضا امروز آقا گربه ِ هم اومده بود و گوشه ی دیوار داشت استخون می خورد !
و حواسم بهش بود !
بیچاره از من بدتر حتی حال نداشت یه شیرجه بزنه گوشت تازه بخوره !
منم که مث همیشه منتظر بودم یه اتفاق بیافته بیام بنویسم
اما گربهه بی عرضه تر از این حرفا بود
مث من . . .
این نوشته هیچ ارزشی نداره جز اینکه میخواستم این پست کامل شه !
۰۷۳۷× داشتیم غذا می خوردیم
پدرم از آینده می گفت
و از کارهای بزرگی که باید انجام دهم !
می خندیدم !
می خندید
بیچاره خودش هم می دانست
هنوز سَرم بوی قورمه سبزی می دهد !
۰۷۳۶× میری ماهیگیری !
بعد از یه ساعت یه ماهی میگیری !
بعد اگه ولش کنی چی میشه ؟
میره نه ؟
میری پرنده بگیری !
تله میذاری !
بعد از ساعتها یه پرنده میگیری !
بعد اگه ولش کنی چی میشه ؟
میره نه ؟
خواستم بگم حواست بهم باشه . . .
۰۷۳۵× خنده داره که 12 ساعت دیگه امتحان داشته باشی
و بیای اینجا بنویسی !
چی نوشتنش مهم نیست .
مهم اینه که هرچی هم بنویسی
تابلوئه درد داری . . . !
۰۷۳۴× با اینکه دلم از دنیا پُره
با اینکه هیچ امیدی نیست به آینده
با اینکه دارم توی مشکلات کوچیک و بزرگم خفه میشم
با اینکه حتی خنده هامم پر از حرف و ناامیدی َن !
با اینکه . . . هیچی ، ولش کن !
میخواستم بگم وقتی بعضیاتون از خودکشی حرف میزنین
دزدکی مسخرتون میکنم . . .
بدبختا !
خودکشی هم شد کار ؟!
۰۷۳۳× می دونی ؟
همیشه دنبال یه بهونه بودم واسه خوشبختی !
تا تو هستی
چطور دل از این دنیا بکَنم !
۰۷۳۲× هر کس برای خودش حرفی میزد :
« چه فرقی می کند ؟
من باشم یا تو یا او که آنطرف افتاده
وقتی که همه یک نفریم ؟! »
آینه شکسته بود
و صدها « من » روی زمین افتاده بود
که هیچکدامشان « من » نبودم . . .
۰۷۳۱× رنگ اتاقم هنوز پاییزی ست !
با همان « برگ » های خشک شده بر روی دیوار !
مگر می شود تو نباشی و من رنگ دیگر باشم ؟!
![]()
۰۷۳۰× من بازیگر خوبی نیستم !
فیلمم نکنید . . . !
۰۷۲۹× تو ٬ آنجا
چشمانت را می بندی و نگاهم می کنی !
من ٬ اینجا
زیر گرمای نگاهت آب می شوم !
مثل آدم برفی کوچکی که در کودکی ساخته بودم
و زیر آفتاب
آب شدنش را می دیدم . . .
۰۷۲۸× با اینکه می دانم
در زمانه ای هستم که حرفهایم خریداری ندارد
همیشه حرف مفت می زنم !
شاید وسوسه شوید و مفت بخرید . . . !
۰۷۲۷× دلم به حالش می سوخت !
مرد دوره گرد را می گویم !
اینهمه کوچه و خیابان گشته بود و
هنوز تنها بود . . .
۰۷۲۶× اینطور نگاهم نکن
بساطم خالی ست
چیزی ندارم جز یک دل ِ مُرده !
می خری ؟
۰۷۲۵× من زور می زدم اما به هیچ نمی رسیدم
و خودخوری های پی در پی
برای پیروز نشدن !
بی خبر از آنکه
قصه را از همان اول به شکلی دیگر نوشته بودند
۰۷۲۴× پشت شیشه ی عکاسی زده بود :
تبدیل عکسهای شما به « پازل » !
آخ که چقد دلم خواست خاطراتم رو پازل کنم
و هر روز از نو بچینمش . . .
عکس : تابستان 87 . همدان
۰۷۲۳× رعد و برق
و پشت سرش یه بارون شدید !
می بینی ؟
حتی وقتایی هم که بهت فکر نمیکنم
آسمون به جای من می باره . . .
۰۷۲۲× آسمان را نگاه می کنم
فقط برای اینکه ماه را ببینم !
اما
شاید ستاره ی آنطرف تر
عاشق تر بود !
نمی دانم . . .
۰۷۲۱× یه اتفاق
میتونه یه زندگی رو زیر و رو کنه !
مث من
که یه اتفاق
زیر و روم کرد . . . !
![]()
۰۷۲۰× تو گُل باش
من خارَت می شوم !
پیش از آنکه تو را بچینند
مرا کُشته اند . . .
۰۷۱۹× ساعت روی دیوار
ساعت روی میز
ساعت دستم
و حتی ساعت گوشه ی این صفحه
همگی یک حرف دارند !
ثانیه ها
بدون تو می گذرند . . .
۰۷۱۸× مردی در باران آواز می خواند
گوشه ی خیابان چتری رنگی افتاده بود
و مردمی که می گذشتند
و به مرد می خندیدند . . .
۰۷۱۷× من به روی خودم نمی آورم
تو هم آرام باش !
روزی می رسد که می فهمی همه چیز را
روزی که دفترم را می خوانی
روزی که دفتر َت را می خوانی !
زیاد طول نمی کشد
چیزی نمانده به پایانم . . .
۰۷۱۶× قلبت را به من امانت بده !
می ترسم
می ترسم روزهایی که نیستم
کسی بیاید و بی آنکه بفهمی
آن را بدزدد
و هیچ نماند برایم . . .
۰۷۱۵× روزهای خوبی ست !
حداقل برای من که
به انزوا اعتیاد دارم . . . !
۰۷۱۴× مقصد ؟
مگر می شود تو باشی
و مقصد من
جایی دیگر باشد . . .
۰۷۱۳× شعله ای که روشن کرده ای
گریبانت را نمی گیرد
نترس !
آنطرف بنشین و کمی نظاره کن
من تجربه اش را دارم
برایت بازی می کنم !
بنشین و ببین
دوباره سوختنم را . . .
۰۷۱۲× دلم برای گلهای قالی می سوخت !
با اینکه اسمشان گل بود
اما هیچ بویی از گل بودن نبرده بودند
مثل ما آدمها
که از آدمیت . . .
۰۷۱۱× حذف
![]()
۰۷۱۰× مثل زن های حامله شده ام !
با این تفاوت که آنها با بوی غذا بالا می آورند
و من
با بوی خودم
و این زنده گــ ـی لعنتی . . .
عُقــ ـــــ ــــــــــ
۰۷۰۹× امشب برای هزارمین بار « سرپیکو » را دیدم
پلیسی که انسان بود
انسانی که مَرد بود
مردی که شرافتش را به هیچ نفروخت
مردی که تا پای جانش مَرد ماند . . .
۰۷۰۸× زندگی
آنطورها هم که فکر می کنید
برای من جهنم نیست
اما جهنمی ست !
تف بر این زنده گـ ــی سگی . . .
۰۷۰۷× وقتی خودم را نگاه می کنم
اولین چیزی که به ذهنم می آید این است که
: چه هستی ؟
و می مانم که چه پاسخی به خودم بدهم .
شاید اگر خدا می دانست قرار است این شوم که الان می بینید
هیچوقت مرا نمی آفرید
هرچند که من هنوز هم
از پدرم دلخورم . . .
۰۷۰۶× نقش اول فیلمی هستم
که خودم هم نمی دانم کارگردان چه می خواهد از من !
با اینکه سخت است از خود دیالوگ گفتن
اما من جا نمی زنم . . .
آنقدر ادامه می دهم که خودش خسته شود
و فریاد بزند :
کات !
۰۷۰۵× ماه آن طورها هم که فکر می کردم نبود !
من عاشق این سویش شده بودم
و عاشق پاکی و زلالی اش !
بی خبر از آنکه ، آن سو کسی دیگر است
مثل خودمان
مثل ما آدم ها . . .
۰۷۰۴× : کوه به کوه نمی رسه . ولی آدم به آدم . . .
- مگه تو آدمی ؟
: . . . !
۰۷۰۳× از خوشبختی و امید به آینده می گفت !
با اینکه می دانست من
به طرز غم انگیز و دردناکی
واقع بین ام !
۰۷۰۲× : داری میری ؟
- آره ، من دیگه کم آوردم !
: باشه ، مواظبش باش
- مواظب چی ؟
: دلم . . .
+ دیالوگهای اتفاق نیافتاده ی من
۰۷۰۱× آسمان یا زمین
فرقی نمی کرد
وقتی که قرار بود
تمامی مان قربانی یکدیگر شویم
و به خاک برگردیم . . .
![]()