۰۷۹۹× چرا ما کور شدیم ؟

نمی دانم ! شاید روزی بفهمیم .

می خواهی عقیده ی مرا بدانی ؟

بله ، بگو !

فکر نمی کنم ما کور شدیم ، فکر می کنم ما کور هستیم

کور اما بینا !

کورهایی که می توانند ببینند اما نمی بینند . . .

+ کوری


   حسین حیدری 

۰۷۹۸× قاتل شدن اونقدرام سخت نیست !

همین که از دلت بیرونش کنی

کُشتیش . . .


   حسین حیدری 

۰۷۹۷× درد دارد

که تیر خورده باشی

و صیاد

بی آنکه کاری کند

روبرویت بنشیند و جان دادنت را ببیند . . .


   حسین حیدری 

۰۷۹۶× در ادامه ی پست قبل و پادشاهی ِ آسمون باید عرض کنم که

هیچوقت ابرها رو دست کم نگیرید !

مخصوصا اون سیاه ها رو !

اونا که تا دلت بخواد حرف دارن واسه گفتن .

هرچند که من اون کلاغی رو پادشاه می دونم که

هر روز واسه دل ِ خودش می خونه

و به تُــ خـ مـ ِش هم نیست صداش زشته یا نه . . . !


   حسین حیدری 

۰۷۹۵× ماه فکر می کرد

چه خوب میشد اگه خورشید از بین می رفت

و من شاه ِ آسمون می شدم !

بی خبر از اینکه

این چُـ س مثقال نوری هم که داره

مدیون ِ خورشیده . . .


   حسین حیدری 

۰۷۹۴× اینجا آنقدرها هم جذاب نیست که انتظارش را داشتیم .

می خواهم کوچ کنم

می دانم که می آیی !

هیچ نگو !

همین فردا با هم به گــ ا می رویم . . .


   حسین حیدری 

۰۷۹۳× فرق زیادی هست

بین ِ

فکر کردن

و

کردن ِ فکر !


   حسین حیدری 

۰۷۹۲× چیپس که هست !

ماست موسیر و نوشابه هم .

داریوش هم که می خونه :

« عاقبت ظلم تو رو

یه روز تلافی می کنم . . . »

آخ که نمی دونی تنهایی خوردن چه مزه ای میده !

وقتی نمی فهمی کی مست شدی و کی خوابت برده . . .


   حسین حیدری 

۰۷۹۱× امسال هم عید ندارم !

مثل سال قبل

مثل سالهای قبل . . .


   حسین حیدری 

۰۷۹۰× ماه رو نگاه می کنم

و ستاره هایی که احاطه َش کردن . . .

شاید خوشش بیاد ، نمی دونم !

اما دلم به حال اون ستاره ای می سوزه

که نورش بیشتره و کنارشه .

همه از این دور فک می کنن اون ستاره ی ماهه

اما . . .

هیچی !

هوا داره ابری میشه

خواستم تا ماه معلومه یه چیزی گفته باشم .

فقط همین . . .


   حسین حیدری 

۰۷۸۹× پیرمرد مدام سُرفه می کرد

و این باعث آزار دیگران و خودش بود !

کتابی برداشت و با لحن خسته ای به کتابدار گفت :

یعنی می تونم امروز تمومش کنم ؟

مرد ِ آنطرف با نگاهی به چهره اش با تمسخر گفت :

آره ، اگه قبلش خودت تموم نکنی !

خندید !

خندیدند !

خندیدند !

خندیدند !

ساکت شد .

نخندید !

سُرفه می کرد

نخندیدند !

سُرفه می کرد

نخندیدند !

سُرفه می کرد

هیچکس نخندید .

دقایقی بعد

صدای آژیر آمبولانس

کتابخانه را در هم کوبید !


   حسین حیدری 

۰۷۸۸× : چطوری ؟

: خوبم ! تو چطوری ؟

: منم خوبم !

و هر کدوم به راه خودمون ادامه میدیم . . .


   حسین حیدری 

۰۷۸۷× یکی از گنجیشکای حیاط اومده بود تو خونه .

در رو واسش باز گذاشتم که بره

اما اون خودشو به در و دیوار می کوبید و زخمی می کرد !

تقصیر من نبود

حتی تقصیر خودش هم نبود !

من آزادی رو بهش هدیه داده بودم

اما اون نمی دید

یعنی نمی دونست که من چیکار کردم !

می خواست رها بشه

بدون اینکه بفهمه راه خروج از این خونه

همون دری بود که واسش باز گذاشته بودم .

در رو همونطور گذاشتم و رفتم تو اتاق .

دزدکی نگاش می کردم که بالاخره بعد از چند بار که به پنجره خورد

رفت . . .

با این فکر که خودش ، خودشو آزاد کرد .

منم خوشحال از اینکه به راهش ادامه میده

در رو بستم و از پشت پنجره نگاش کردم

بدون اینکه بدونم کدومشون بود . . .


   حسین حیدری 

« اما تو کوه درد باش . . . طاقت بیار و مرد باش »

: تو بچه کجایی ؟

: پایین !

: پایین ِ کجا ؟

: پایین ِ همه جا . . .

+ دیالوگ . پرتقال خونی


   حسین حیدری 

۰۷۸6× بریده ام

مثل کسی که برای رسیدن به چیزی ساعتها دویده باشد

و وقتی به آن می رسد

نا ندارد . . .

نمی دانم !

خسته تر از آنم که برایت توضیح بدهم !


   حسین حیدری 

۰۷۸5× تیتر مجله این بود :

« اگر دوباره بچه شوید ، چه کار می کنید ؟ »

و باز هم این ذهن بی جنبه

یاد درخت خرمالوی همسایه افتاد

که بارها و بارها

جای خرمالو

سیلی اش را خورده بودم . . .


   حسین حیدری 

۰۷۸4× اگه دستت خالیه و خیلی چیزا رو میخوای

اگه هنوز آرزوهای زیادی داری و امید داری به آینده

اگه فک می کنی می تونی با همین طرز فکر و زندگی به همه چی برسی

باید بهت بگم

با این دستای خالی

گــ ــو ز هم بهت نمیدن آقا حسین . . . !


   حسین حیدری 

۰۷۸3× من تو را دارم

تو مرا !

و یک تنهایی بزرگ ، این میان

خودنمایی می کند . . .


   حسین حیدری 

۰۷۸۲× : من هر شب پرواز می کنم ! تا حالا بهش فکر کردی ؟

: آره ، اینقد دوس دارم ! کاش بال داشتیم !

: ولش کن !

بریم قرصهامونو بخوریم . . .


   حسین حیدری 

۰۷۸۱× حرف زیاد است

امـــــــ ــا

گاهی نمیدانی باید چه بگویی !

گاهی فقط باید رفت

چیزی شبیه ِ کم آوردن . . .


   حسین حیدری 

۰۷۸۰× فـ ـاحـ ـشــ ـه آرام ایستاده بود

و هیچ نمی گفت

اما چشمانش !

چشمانش تکرار می کردند

یاد ِ کودکی

یاد ِ شبهای تنهایی بخیر . . .

 


   حسین حیدری 

۰۷۷۹× جدول حل می کنم !

« سخت متلاشی و از هم پاشیده » پنج حرفی !

بی آنکه ذهنم درگیر چیزی شود

با خودم فکر می کنم من چقدر « د ا غ ا ن » َم . . .


   حسین حیدری 

۰۷۷۸× هی پیرمرد

می دانم !

شیشه ی خانه ات را شکسته اند و هیچکس در کوچه نیست !

آرام باش

تو هم زمانی کودک بوده ای . . .


   حسین حیدری 

۰۷۷۷× از روزی که مال خودم نیستم ،

خیابانها را یک به یک می گردم

و به صورت آدمها زُل میزنم !

من دیوانه تر از آن بودم که در تیمارستان درمانم کنند !

تو کجای این دنیا منتظرم ایستاده ای ؟!


   حسین حیدری 

۰۷۷۶× گفت نمیدونی چقد دوسِت دارم !

گفتش می دونم !

گفت نمی تونی بیشتر پیشم بمونی ؟

با چشماش جواب داد و لباساشو پوشید !

وقت نداشت !

باید تا فردا چند جای دیگه هم می رفت . . .


   حسین حیدری 

۰۷۷۵× زندگی و این همه سردرگمی ؟

راستش هرچی می خونمش نامفهوم تر میشه !

خب زور که نیست

بعضی جاها رو نمیشه فهمید

البته هنوز خیلی از این قصه مونده !

آره !

باید این صفحه رو هم ورق زد . . .


   حسین حیدری 

۰۷۷۴× وقتی همه چی به هم ریخته ست ،

وقتی از همه فراری هستی ،

وقتی حس می کنی دیگه نای موندن نداری ،

وقتی اینقد وضعت خرابه که همه بهت امید میدن ،

وقتش رسیده یه تکونی به خودت بدی

پس

پیش به سوی خوشبختی !

+ دروغ گفتم . . .


   حسین حیدری 

۰۷۷۳× با اینکه تلخی های زندگیمو می بینن

خیلی ها بهم میگن : خوشبخت میشی !

میگن تو به همه چی می رسی !

منم فقط بهشون لبخند می زنم !

و می خندم

از اون خنده های تلخ همیشگیم . . .


   حسین حیدری 

۰۷۷۲× دنیای بزرگی ست اما

اگر برایم به آخر رسید و چیزی برای فهمیدن نماند ،

تمامش می کنم !

مثل جغد ِ دانایی که خود را بوف ِ کور نامید

و بی صدا مُرد !

+ برای صادق هدایت . بزرگی که تاثیر زیادی در زندگی ام داشته و دارد هنوز . . .


   حسین حیدری 

۰۷۷۱× تو مسیر زندگی

گاهی زیر پای آدم خالی میشه !

اگر زمین خوردی ،

بلند شو !

سرتو پایین بنداز و برو !

بدون اینکه دنبال « مقصر » باشی . . .


   حسین حیدری 

 
آرشیو نوشته ها