۰۷۹۹× چرا ما کور شدیم ؟
نمی دانم ! شاید روزی بفهمیم .
می خواهی عقیده ی مرا بدانی ؟
بله ، بگو !
فکر نمی کنم ما کور شدیم ، فکر می کنم ما کور هستیم
کور اما بینا !
کورهایی که می توانند ببینند اما نمی بینند . . .
+ کوری
![]()
۰۷۹۸× قاتل شدن اونقدرام سخت نیست !
همین که از دلت بیرونش کنی
کُشتیش . . .
![]()
۰۷۹۷× درد دارد
که تیر خورده باشی
و صیاد
بی آنکه کاری کند
روبرویت بنشیند و جان دادنت را ببیند . . .
![]()
۰۷۹۶× در ادامه ی پست قبل و پادشاهی ِ آسمون باید عرض کنم که
هیچوقت ابرها رو دست کم نگیرید !
مخصوصا اون سیاه ها رو !
اونا که تا دلت بخواد حرف دارن واسه گفتن .
هرچند که من اون کلاغی رو پادشاه می دونم که
هر روز واسه دل ِ خودش می خونه
و به تُــ خـ مـ ِش هم نیست صداش زشته یا نه . . . !
![]()
۰۷۹۵× ماه فکر می کرد
چه خوب میشد اگه خورشید از بین می رفت
و من شاه ِ آسمون می شدم !
بی خبر از اینکه
این چُـ س مثقال نوری هم که داره
مدیون ِ خورشیده . . .
![]()
۰۷۹۴× اینجا آنقدرها هم جذاب نیست که انتظارش را داشتیم .
می خواهم کوچ کنم
می دانم که می آیی !
هیچ نگو !
همین فردا با هم به گــ ا می رویم . . .
![]()
۰۷۹۳× فرق زیادی هست
بین ِ
فکر کردن
و
کردن ِ فکر !
![]()
۰۷۹۲× چیپس که هست !
ماست موسیر و نوشابه هم .
داریوش هم که می خونه :
« عاقبت ظلم تو رو
یه روز تلافی می کنم . . . »
آخ که نمی دونی تنهایی خوردن چه مزه ای میده !
وقتی نمی فهمی کی مست شدی و کی خوابت برده . . .
![]()
۰۷۹۱× امسال هم عید ندارم !
مثل سال قبل
مثل سالهای قبل . . .
![]()
۰۷۹۰× ماه رو نگاه می کنم
و ستاره هایی که احاطه َش کردن . . .
شاید خوشش بیاد ، نمی دونم !
اما دلم به حال اون ستاره ای می سوزه
که نورش بیشتره و کنارشه .
همه از این دور فک می کنن اون ستاره ی ماهه
اما . . .
هیچی !
هوا داره ابری میشه
خواستم تا ماه معلومه یه چیزی گفته باشم .
فقط همین . . .
![]()
۰۷۸۹× پیرمرد مدام سُرفه می کرد
و این باعث آزار دیگران و خودش بود !
کتابی برداشت و با لحن خسته ای به کتابدار گفت :
یعنی می تونم امروز تمومش کنم ؟
مرد ِ آنطرف با نگاهی به چهره اش با تمسخر گفت :
آره ، اگه قبلش خودت تموم نکنی !
خندید !
خندیدند !
خندیدند !
خندیدند !
ساکت شد .
نخندید !
سُرفه می کرد
نخندیدند !
سُرفه می کرد
نخندیدند !
سُرفه می کرد
هیچکس نخندید .
دقایقی بعد
صدای آژیر آمبولانس
کتابخانه را در هم کوبید !
![]()
۰۷۸۸× : چطوری ؟
: خوبم ! تو چطوری ؟
: منم خوبم !
و هر کدوم به راه خودمون ادامه میدیم . . .
![]()
۰۷۸۷× یکی از گنجیشکای حیاط اومده بود تو خونه .
در رو واسش باز گذاشتم که بره
اما اون خودشو به در و دیوار می کوبید و زخمی می کرد !
تقصیر من نبود
حتی تقصیر خودش هم نبود !
من آزادی رو بهش هدیه داده بودم
اما اون نمی دید
یعنی نمی دونست که من چیکار کردم !
می خواست رها بشه
بدون اینکه بفهمه راه خروج از این خونه
همون دری بود که واسش باز گذاشته بودم .
در رو همونطور گذاشتم و رفتم تو اتاق .
دزدکی نگاش می کردم که بالاخره بعد از چند بار که به پنجره خورد
رفت . . .
با این فکر که خودش ، خودشو آزاد کرد .
منم خوشحال از اینکه به راهش ادامه میده
در رو بستم و از پشت پنجره نگاش کردم
بدون اینکه بدونم کدومشون بود . . .
![]()
« اما تو کوه درد باش . . . طاقت بیار و مرد باش »

: تو بچه کجایی ؟
: پایین !
: پایین ِ کجا ؟
: پایین ِ همه جا . . .
+ دیالوگ . پرتقال خونی
![]()
۰۷۸6× بریده ام
مثل کسی که برای رسیدن به چیزی ساعتها دویده باشد
و وقتی به آن می رسد
نا ندارد . . .
نمی دانم !
خسته تر از آنم که برایت توضیح بدهم !
![]()
۰۷۸5× تیتر مجله این بود :
« اگر دوباره بچه شوید ، چه کار می کنید ؟ »
و باز هم این ذهن بی جنبه
یاد درخت خرمالوی همسایه افتاد
که بارها و بارها
جای خرمالو
سیلی اش را خورده بودم . . .
![]()
۰۷۸4× اگه دستت خالیه و خیلی چیزا رو میخوای
اگه هنوز آرزوهای زیادی داری و امید داری به آینده
اگه فک می کنی می تونی با همین طرز فکر و زندگی به همه چی برسی
باید بهت بگم
با این دستای خالی
گــ ــو ز هم بهت نمیدن آقا حسین . . . !
![]()

۰۷۸3× من تو را دارم
تو مرا !
و یک تنهایی بزرگ ، این میان
خودنمایی می کند . . .
![]()
۰۷۸۲× : من هر شب پرواز می کنم ! تا حالا بهش فکر کردی ؟
: آره ، اینقد دوس دارم ! کاش بال داشتیم !
: ولش کن !
بریم قرصهامونو بخوریم . . .
![]()
۰۷۸۱× حرف زیاد است
امـــــــ ــا
گاهی نمیدانی باید چه بگویی !
گاهی فقط باید رفت
چیزی شبیه ِ کم آوردن . . .
![]()
۰۷۸۰× فـ ـاحـ ـشــ ـه آرام ایستاده بود
و هیچ نمی گفت
اما چشمانش !
چشمانش تکرار می کردند
یاد ِ کودکی
یاد ِ شبهای تنهایی بخیر . . .
![]()
۰۷۷۹× جدول حل می کنم !
« سخت متلاشی و از هم پاشیده » پنج حرفی !
بی آنکه ذهنم درگیر چیزی شود
با خودم فکر می کنم من چقدر « د ا غ ا ن » َم . . .
![]()
۰۷۷۸× هی پیرمرد
می دانم !
شیشه ی خانه ات را شکسته اند و هیچکس در کوچه نیست !
آرام باش
تو هم زمانی کودک بوده ای . . .
![]()
۰۷۷۷× از روزی که مال خودم نیستم ،
خیابانها را یک به یک می گردم
و به صورت آدمها زُل میزنم !
من دیوانه تر از آن بودم که در تیمارستان درمانم کنند !
تو کجای این دنیا منتظرم ایستاده ای ؟!
![]()
۰۷۷۶× گفت نمیدونی چقد دوسِت دارم !
گفتش می دونم !
گفت نمی تونی بیشتر پیشم بمونی ؟
با چشماش جواب داد و لباساشو پوشید !
وقت نداشت !
باید تا فردا چند جای دیگه هم می رفت . . .
![]()
۰۷۷۵× زندگی و این همه سردرگمی ؟
راستش هرچی می خونمش نامفهوم تر میشه !
خب زور که نیست
بعضی جاها رو نمیشه فهمید
البته هنوز خیلی از این قصه مونده !
آره !
باید این صفحه رو هم ورق زد . . .
![]()
۰۷۷۴× وقتی همه چی به هم ریخته ست ،
وقتی از همه فراری هستی ،
وقتی حس می کنی دیگه نای موندن نداری ،
وقتی اینقد وضعت خرابه که همه بهت امید میدن ،
وقتش رسیده یه تکونی به خودت بدی
پس
پیش به سوی خوشبختی !
+ دروغ گفتم . . .
![]()
۰۷۷۳× با اینکه تلخی های زندگیمو می بینن
خیلی ها بهم میگن : خوشبخت میشی !
میگن تو به همه چی می رسی !
منم فقط بهشون لبخند می زنم !
و می خندم
از اون خنده های تلخ همیشگیم . . .
![]()
۰۷۷۲× دنیای بزرگی ست اما
اگر برایم به آخر رسید و چیزی برای فهمیدن نماند ،
تمامش می کنم !
مثل جغد ِ دانایی که خود را بوف ِ کور نامید
و بی صدا مُرد !
+ برای صادق هدایت . بزرگی که تاثیر زیادی در زندگی ام داشته و دارد هنوز . . .
![]()
۰۷۷۱× تو مسیر زندگی
گاهی زیر پای آدم خالی میشه !
اگر زمین خوردی ،
بلند شو !
سرتو پایین بنداز و برو !
بدون اینکه دنبال « مقصر » باشی . . .
![]()