۰۸۵۹× در را باز کردم و مثل همیشه نشستم جای همیشگی !

مثل همیشه آمد و گفت : چی میل دارین ؟

مثل همیشه گفتم : همان قهوه ی همیشگی . بدون شکر !

داشتم به تو فکر می کردم .

                                              مثل همیشه تنها بودم . . .

√ از نوشته های قدیمی ام .


   حسین حیدری 

۰۸۵۸× زندگی برای من

حُکم بازی ِ باخته ای رو داره

که دارم زور میزنم برنده بیرون بیام ازش .

با اینکه سخته

اما فک کنم بتونم !

با کمک تو . . .


   حسین حیدری 

۰۸۵۷× این روزها

عجیب خودم نیستم !

گاهی سگ می شوم

مثل دخترانی که  پـ ـر یـ ـو د نـ ـد  و پاچه می گیرند !

گاهی گربه

و به جای ناز خریدن ٬ لنگه کفشی نثارم می کنند !

گاهی خر می شوم و هیچ نمی فهمم

گاهی هم آدم می شوم اگر بگذارند . . .

این روزها

حتی مال خودم هم نیستم . . .


   حسین حیدری 

۰۸۵۶× از ترس ماهیگیر

به ساحل پناه می بردند

ماهی ها . . .


   حسین حیدری 

۰۸۵۵× من همیشه خودخواه بوده ام !

گلهای خشک شده روی دیوار

اگر از عاقبتشان با خبر بودند

آنقدر زیبا نمی شدند

که مال من شوند !

تو که دیگر جای خود داری . . .


   حسین حیدری 

۰۸۵۴× روز و شبم یکی شده !

نگو که باز هم

چشمهایت را به رویم بسته ای


   حسین حیدری 

۰۸۵۳× : وقتش رسیده با زندگیت خدافظی کنی !

آخرین جملتو بگو !

: منو نکُش !

: هه !

« بنگ . . . بنگ »

( و با تفنگ ِ آبپاش می کُشتیم همدیگر را )

یاد کودکی ها بخیر . . .


   حسین حیدری 

۰۸۵۲× من این بازی را از بچگی بلد بودم !

این مُردن های تکراری را . . .


   حسین حیدری 

۰۸۵۱× حذف شد .


   حسین حیدری 

۰۸۵۰× : شاهدت کیه  ؟

متهم : خدا . . .


   حسین حیدری 

۰۸۴۹× هی پیرمَرد !

این آینه ی قدیمی را بشکن

باید چهره ی جدیدت را واضح تر ببینی . . .


   حسین حیدری 

بعضی از نوشته های قدیمیم که یا دزدیده شدن و همه جا می بینمشون

و یا خودم از وبلاگ حذف کردم .

جالب بود که دیدم همه جا هستن جز وبلاگ خودم . . .

گاهی مرور یه نوشته یا شعر حس عجیبیه که فقط خود اون شخص حسش میکنه .

 

۰۸۴۸× به کلاس عشق که می روی

دستهای مرا بگیر . . .

 

۰۸۴۷× « هزار بار دیگر هم سقوط کنم باز هم اوج می گیرم »

عقاب زخمی همین ها را با خود می گفت که

« تق »

دَمت گرم ! زدیش . . .  

 

۰۸۴۶× زیر خروارها خاکستر خفته ام

هنوز هم شعله ورم !

باد را می طلبم

 

۰۸۴۵× خسته شدم بس که گلها را پرپر کردم !

می آیی

نمی آیی

می آیی

نمی آیی

. . .

 

۰۸۴۴× در تاریکی

همیشه امیدی هست به روشنی

و در روشنایی

همیشه ترس از تاریکی . . .

 

۰۸۴۳× درد را با چه اندازه می گیرند ؟

درد دارم !

از اینجا

تا

تو . . .

 

۰۸۴۲× می ترسم معشوق تو باشم !

پرتگاه بلندی ست

چشمان تو

 

۰۸۴۱× پیشانی ام را ببین

چیزی نمی بینی ؟

مثلآ خطی

زخمی

حرفی

چیزی که بتوان تمام این دردها را

به آن نسبت داد

 

۰۸۴۰× . . .

سه نقطه ای کافی ست

تا تمام دردهایم را

در آن بگنجانم

 

۰۸۳۹× من در گذشته

از آسمان به زمین تبعید شده ام

و در آینده ای نزدیک

از زمین به زیرزمین !

کاش در این میان

کسی منتظرم بود

 

۰۸۳۸× چند شبی ست ماه گم شده

آسمان در فراقش غوغا می کند

 

۰۸۳۷× « اگر از پرتگاه بپرم به آرزویم می رسم »

من نه !

آبشار چنین می گفت

 

۰۸۳۶× دنیا

با این همه چنگال تیز

هیچ چنگی به دل نمی زند

 

۰۸۳۵× دردهای دیرینه را بهانه کرده ایم

و اسیر این زنجیریم !

بس است نالیدن

بیا این قفل کهنه را بشکنیم

و رها شویم از این بند


   حسین حیدری 

۰۸۳۴× وقتی از تمام دردهای عالم ٬ تو نصیبم شدی

می دانستم به راهی می روم که هیچ مقصدی در آن نیست

جز مُردن در کوچه های قلب تو .

 

همسایه ی روبرو گریه می کرد که این آدمها از کجا آمدند ؟!

بیچاره راست می گفت اما من دل خوشی از او نداشتم !

او ، تو را از من گرفته بود !

و همسایه ای دیگر ، تو را از او . . .

 

امروز تازه فهمیده ام که این همه آدم در دل تو

درد ها دارند . . .

۹۰/۱۰/۶


   حسین حیدری 

۰۸۳۳× آن روزها که پیر نبودم

وقتی می پرسیدند بزرگترین آرزویت چیست ؟

با صدایی بلند « تو » را آرزو می کردم !

و نمی دانستم آرزویی که برآورده شود که آرزو نیست !

 

اما حالا

حالا می دانم چه کار کنم !

اگر بپرسند که آیا آرزویی داری ؟

بی گمان پاسخ می دهم : خیر ، هیچ آرزویی ندارم !

« و باز هم مثل همیشه در دلم

آهسته تو را آرزو می کنم . . . »

۹۰/۹/۲۷


   حسین حیدری 

۰۸۳۲× دلم برای نقش منفی فیلم سوخت !

با اینکه لیاقتش بیش از این بود

که به دست یک نقش ِ اول ِ زپرتی بمیرد !

اما مُرد .

 

چه قانون مسخره ای ست !

خوب ها بدها را می کُشند

و مردم هورا می کِشند !

 

واقعیت هم این است ؟ خوبها بدها را می کشند ؟

با خودم می گویم :

همین است که به آن فیلم می گوییم !

۹۰/۹/۲۶


   حسین حیدری 

۰۸۳۱× من یه معتادم !

یه معتاد بدبخت که داره از خماری می میره .

کاش چشمات همین نزدیکیا بود . . .


   حسین حیدری 

۰۸۳۰× اشتباه کردم که از تو بت ساخته بودم !

می دانی ؟

روزی ابراهیم شدم و شهر را به هم ریختم !

شاید اگر بت بودی

دیگر نداشتمت . . .


   حسین حیدری 

۰۸۲۹× سالها صرفه جویی کرده ام

که توان خریدنش را داشته باشم !

حالا

کمی ناز کن برایم . . .


   حسین حیدری 

۰۸۲۸× دارم با آهنگ همخوانی میکنم !

« من عاشق شدم با تو کنارت آرامشو تجربه کردم !

تو میری دنبال زندگیت و این منم که تنها با دردم ! »

ولش کن !

به خودم که بیام

هیچی ازت نمونده تو دلم . . .


   حسین حیدری 

۰۸۲۷× وقتی حالم را می دانی و الکی می پرسی ،

حتی سکوتم را هم جدی نگیر . . .


   حسین حیدری 

۰۸۲۶× تخت خوابی دو نفره

بوی عطرت

و دو فنجان روی میز !

خانه را نمی دانم

اما جای تو عجیب خالی ست میان دستهایم . . .


   حسین حیدری 

۰۸۲۵× از قبر که بیرون آمدیم

چند مشت خاک داخل آن ریختیم

بعد ٬ در حالی که پیرمرد آرام آرام آن را پُر می کرد ،

هر کس به شکلی غصه اش را نشان می داد !


ادامه مطلب

   حسین حیدری 

۰۸۲۴× روبرویم ایستاده ای

چشم به هم می زنم

و نیستی !

می دانم . . .

شعبده باز خوبی هستی

اما نه برای من !

که هر روز بارها می میرم و زنده می شوم

برای تو . . .


   حسین حیدری 

۰۸۲۳× شیشه ی ماشین کمی پایین بود

به آن طرف نگاه کردم

سوار بر ماشین گران قیمتش پشت چراغ قرمز ایستاده بود


ادامه مطلب

   حسین حیدری 

۰۸۲۲× مثل آن نقش اول آخر فیلم ها که دست و پایش را بسته اند

و جلاد آماده ی خم شدن انگشت حاکم است ،

اسیر بودن سخت است !

مثل آن حاکم مغرور فیلم ها

و خم کردن انگشت برای جلاد ،

بی رحم بودن آسان است !

همیشه نقش های سخت مال من بود

و آسان ها مال ِ . . .


   حسین حیدری 

۰۸۲۱× بالهایم دیگر مال من نیستند

به سوی تو می آیند !

کجایی لعنتی ؟  بزن !

می خواهم صید تو باشم . . .


   حسین حیدری 

۰۸۲۰× : اون ستاره کوچیکه رو می بینی کنار ماه ؟

اون منم !

همیشه کنارشم و مراقبش !

همیشه حواسم هست که هیچ ستاره ای بهش نزدیک نشه !

. . .

لازم هم نیست که هی بگم اون ماه تویی


   حسین حیدری 

۰۸۱۹× با اینکه تا مقصد کلی راه مانده بود

اما راننده پشت سر هم برای شاگردش که کنار دستش نشسته بود تکرار می کرد :

قبل از 5 می رسیم !

و تخمه های داخل دستش را دانه دانه پرت می کرد توی دهانش !


ادامه مطلب

   حسین حیدری 

۰۸۱۸× مثل کودکی که سالهاست کودکی اش را گم کرده

تنهای تنهایم !


   حسین حیدری 

۰۸۱۷× به خانه که می رسم

چشم هایم را می بندم !

یعنی می رسد روزی که دستهای تو را بگیرم

و هر دو

با هم

مهمان این خانه باشیم ؟


   حسین حیدری 

۰۸۱۶× به هم زل می زنیم

دزدکی اشک پایین میاد !

عشق اوج می گیره و می خندیم !

مثل دیوونه ها . . .


   حسین حیدری 

 
آرشیو نوشته ها