1203× مدادی که تند تند نوکش می شکنه

خیلی زود تموم میشه

 

مراقب رفتارت باش . . .


   حسین حیدری 

1202× از وقتی که به حرفهایم تکیه کرده ای

احساس غرور می کنم

 

کوهم بانو

کوه . . .


   حسین حیدری 

1201× " با فصل های زندگی ات بساز

حتی اگر تمام دارایی ات را دادی "

درخت پیر

با نهال چنین می گفت . . .


   حسین حیدری 

1200× راننده تعارف کرد

" می کشی ؟ "

گفتم نه ممنون . دارم از روزگار می کشم  !

خندید

سیگارو انداخت تو داشبورد

نکشید . . .


   حسین حیدری 

۱۱۹۹× چند شب رو پشت بوم خوابید

با اینکه می دونست

بادبادکی که نخش پاره بشه

بر نمی گرده . . .


   حسین حیدری 

۱۱۹۸× جوجه ای که پیش از موعد پریدن پرید

همان بهتر که نصیب گربه ها شود . . .


   حسین حیدری 

 « سایز اصلی »


   حسین حیدری 

تنها آرزویی که می تونم برات بکنم

اینه که همیشه از ته دلت بخندی

با اینکه یه روز دیگه مونده ، ولی من دیگه طاقت ندارم

تولدت مبارک « آنوشا »ی دایی

خنده های من واسه تو . غصه های تو واسه من . . .


   حسین حیدری 

۱۱۹۷× برگ با باد سخن می گفت

" کاش

پاییز بیاید

طاقت ماندن ندارم "


   حسین حیدری 

۱۱۹۶× سلامتی مادرم

که تنها مَرد تو این خونه س . . .


   حسین حیدری 

۱۱۹۵× غُر غر می کرد

" اَه !

یه بارم که حس آزادی کردیم

جسممون رو دست بقیه ست "

بعد پا شد و ادامه داد

" گـُ ه بگیرن به این زنده گی

نخواستیم بابا . اصن غلط کردم مُردم "

 

√ سکانس های اتفاق نیافتاده ی من

√ آخ چه کیفی داشت اگه زنده گی اینطوری بود :)


   حسین حیدری 

۱۱۹۴× اگه تلخی هاشو بکَنی و بندازی دور

زندگی شیرینه

اما از من می شنوی

نمک بزن و بخور !


   حسین حیدری 

۱۱۹۳× این زخم کهنه باز دهن وا کرده

لعنت به تموم کودکی ها . . .


   حسین حیدری 

۱۱۹۲× تضمینی نیست که اگر ابر هست

باران هم باشد

 

یا اگر ابر نیست

باران نباشد !


   حسین حیدری 

کم کم به آخر می رسی ملودیک . ولی غصه نخور

خودم کنارتم


   حسین حیدری 

۱۱۹۱× می ترسم چشامو باز کنم

و تو نباشی

 

می ترسم تو نباشی و تاریکی حرف اولو بزنه


   حسین حیدری 

  « سایز اصلی »

عکسهای قبلی « اینجا »


   حسین حیدری 

چند نوشته ی قدیمی . . .

 

۱۱۹۰× مگر نه این است

که شب را می خوابی

با اندیشه ای نو

برای فردا ؟

 

۱۱۸۹× دلش را در دست گرفته بود

و حراج می کرد

دختر خیابانی

 

۱۱۸۸× کاسه ای آب در دست می گیرم

و ماه را زندانی می کنم

تو ماه من باش

 

۱۱۸۷× مجازات تو این است

که به خواب های من تبعید شوی

 

۱۱۸۶× تمام دردها را به فراموشی سپرده ام

تمامشان را

به جز تو

 

۱۱۸۵× پس از هر رفتن

زخم هرچه دردناکتر

عاشق عاشقتر !

زخم هایم کهنه شده اند

کمی نمک بپاش

من به این درد نیاز دارم

همانطور که تو

به من


   حسین حیدری 

۱۱۸۴× شاخه گلهای پژمرده در دستش

یک آسمان ابر در نگاهش

و دویدن های پی در پی !

 

کودکی پشت یک چراغ قرمز

و ثانیه ها

که پی هم می دوند


   حسین حیدری 

چند نوشته ی قدیمی . . . . . .

 

۱۱۸۳× روی سنگفرش خیابان

کسی افتاده بود

و سکه هایی اطراف ِ آن !

کنارش

کودکی اشک می ریخت

و سکه ها را جمع می کرد

 

۱۱۸۲× هرکس کوله ای غم به دوش گرفته

و بی اعتنا از کنار دیگری می گذرد

میان این جاده

آنقدر انسان غمگین هست

که حتی نمی دانی

کدامشان مسافرند

 

۱۱۸۱× کتابی در دست

روی صندلی چوبی اش

قفسی خالی پشت پنجره

و پرنده ای که نبود

باد کتابش را ورق می زد

و پیرمرد

به خواب رفته بود

 

۱۱۸۰× مثل اینکه بیماری فصلی ست

پاییز که می شود

حتی لباسهایی هم که می پوشم

جیب ندارند

که بپوشانند

تنهایی ام را

 

۱۱۷۹× چه روزهای زردی ست

چه شب های سردی ست

من

تو

فاصله

عجب دردی ست

 

۱۱۷۸× نمی دانم برای چه می نالد

نمی دانم برای که می نالد

پاییز

اگر جای من بود

و تو را نداشت چه می کرد ؟

 

۱۱۷۷× تو که می دانستی دل جای آتش بازی نیست

چرا عاشقش کردی ؟!

 

۱۱۷۶× بیا بازی کنیم

تو چشمانت را ببند

و من گم می شوم

آنطوری که تو می خواهی

 

۱۱۷۵× امشب که به خوابم بیایی

روحت را می دزدم و فرار می کنم

شاید

این آخرین راهی ست که مانده

برای همیشه داشتنت

 

۱۱۷۴× پیرمرد چاله می کند

و زنی جوان اشک می ریخت

باز هم نوزادی

قربانی هوس شده بود

 

۱۱۷۳× مثل برگ و درخت در بهار

مثل برگ و درخت در پاییز

لذت عاشقی

به همین قهر و آشتی هاست

 

۱۱۷۲× روزها

               بارانی

شب ها

               بارانی

عابری تنها زیر باران

چشم ها

              بارانی

 

۱۱۷۱× قفس

سهم من بود

این را وقتی که جای تیر

دام گذاشتی

فهمیدم

 

۱۱۷۰× به جان می خرم

تمام سختی های پیش رو را

اگر انتهای این راه

مقصدی به نام خوشبختی باشد

 

۱۱۶۹× عشق مانده بود

و حسرت پازلی که هرگز کامل نشد

آخرین تکه ای که در دستان ما بود

و ما

هر دو

گم شده بودیم

 

۱۱۶۸× درخت با کمر شکسته اش

شمارش معکوس را می شمرد

پیرمرد

زیر سایه اش

در اندیشه ی تبری غرق شده بود

 

۱۱۶۷× بر بلندترین نقطه ی جهان ایستاده ام

کمی بخند

اخم که می کنی

عجیب مرا می ترساند

چشمهایت

 

۱۱۶۶× آن کلاغی که روی بامتان نشست

و فراری اش دادی

من بودم !

فقط می خواستم بگویم

دوستت دارم

اما

تو که حرف مرا نمی فهمی

 

۱۱۶۵× بالهایم دیگر مال من نیستند

به سوی تو می آیند !

کجایی لعنتی ؟

بزن

می خواهم صید تو باشم

 

۱۱۶۴× روزها و شبهای تکراری

حرف ها

دردها

و آدم های تکراری

باید این برگها را کند

از دفتر زندگانی

 

۱۱۶۳× امواج

نوزادی را می ماند در آغوش مادر !

که شیطنت می کند

مادر نیز

آرامش بیکران است

 

۱۱۶۲× باغبان خوبی باش

وگرنه

قیچی به دست گرفتن که کاری ندارد

 

۱۱۶۱× تا می توانی اوج بگیر

آسمان سقفی ندارد

 

۱۱۶۰× برگ برگ ِ این دفتر را بارها خوانده ام

تو را چگونه این همه سال ندیده بودم

نمی دانم


   حسین حیدری 

 
آرشیو نوشته ها