متعلق به یک پیرمرد ِ نجار بوده... یه پیرمرد ِ تنها
تو یه جای دنج و دور افتاده
حس می کنم از اون آدمایی بوده که هیچوقت روی خوش زندگی رو ندیده
بدبیاری پشت ِ بدبیاری..
حس می کنم کلی حرف تو دلش مونده.. کلی درد و خستگی..
نمی دونم
شاید یه روح نفرین شده ست..
شاید جادو شده.. و به چند نسل بعد از اون جسم هم می رسه
که الان نوبت منه..
آره.. فیلم زیاد می بینم.. خیلی زیاد..
![]()
وگرنه
راه برای رفتن زیاده..
![]()
![]()
یا یک عاقل در شهر دیوانگان
چه می تواند باشد
جز گوشه گیری
جز انزوا؟
![]()