و در حسرتِ دیداری نزدیک
چیزی در وجودمان بیقراری می کند..
![]()
چشم ها هم
گم می شوند در تاریکی
![]()
آیا این چشم ها
قتلگاهِ هزاران شاعر نبوده اند؟
و می میرم..
![]()
گفتم من از سمت چپ یه نفرم
از سمت راست یه نفرِ دیگه
یکی 20 سالشه
یکی 20 هزار سال..
* "کوکو قبل از شانل" هم تقریبا یه همچین دیالوگی داره. الان یادم اومد.
![]()
خودم دستامو وا کردم بپَره..
![]()
فقط اسمش مونده
![]()
مهم ترینه.
چون از اولی که با موفقیت بگذری
ممکنه تا آخرین مانع رو پشت سر بذاری
آره ممکنه..
![]()