۱۰۴۱× از خانه تا مدرسه را دویده بود

نفس نفس میزد

" آقا اجازه هست ؟ "

زنگ انشاء بود

« عید شما چگونه گذشت ؟ »

و کیف پسرک پر از فال هایی بود که نخریده بودند . . .


   حسین حیدری 

۱۰۴۰× چشمهای سُرخش چیز دیگری می گفت

پیرمردی که زیر باران می خندید . . .


   حسین حیدری 

۱۰۳۹× رفته بود رو دیوار و با نگاهش می گفت

" یا در ِ اون قفسو وا می کنی

یا دیگه تا عمر دارم برنمی گردم "

منم که عاشق قناریها بودم !

از اون روز دیگه ندیدم گربه َمو

رفت .

راستی . . .

قناریها رو هم دیگه نداریم .


   حسین حیدری 

۱۰۳۸× تو را در آسمان دیده ام

در خواب

و در بیداری !

پیدایت نکرده ام که بخواهم گُم َت کنم !

تو را به دست آورده ام

و به این سادگی ها نیست از دست دادنت

حتی اگر مجبور شوم

بالهایت را ببندم . . .


   حسین حیدری 

۱۰۳۷× : بازی تمام شده

کجا پنهان شده ای ؟


   حسین حیدری 

۱۰۳۶× چرا هیچکی باور نمی کنه ؟

من از پنجره دیدم

من دیدم رو زمین افتاده بود و جون می کند

تازه دو نفرم رو سرش بودن و نگاش می کردن

یکی چاقو داشت پولها م پیش اون یکی بود

من از پنجره همه چیو دیدم دکتر !

« در حالی که فریاد می زد

دو نفر دستهایش را گرفتند و پرستار آرامبخشی به او تزریق کرد »

و صدایی آرام آرام دور می شد !

" مرغ زنده . . . مرغ زنده "

+ سعی میکنم هرچن وقت یه بار فضای پست ها از تلخی و خشکی در بیاد...


   حسین حیدری 

۱۰۳۵× بچه ها

به امید یک بار برنده شدن

روزها و شب ها گل یا پوچ بازی می کردند

پدر

با خنده ای تلخ دستش را رو می کرد

و باز هم خالی بود

مثل ِ . . .

مثل جیب هایش


   حسین حیدری 

۱۰۳۴× می پرسم چرا دوستم نداری ؟

می دانم

می دانم سوال مسخره ای ست !

و پاسخ همیشگی توست

« چشمهایت »

وقتی که می خندی . . .


   حسین حیدری 

۱۰۳۳× خستگی و ناامیدی را می شد در چشمانش دید !

غزالی که می دوید

می دوید

می دوید

و بی فایده بود . . .


   حسین حیدری 

۱۰۳۲× گاهی یه اتفاقایی تو زندگی آدم میافته

که باید چشاتو ببندی

و با اینکه نمیشه فراموش کرد

بگی تموم شد .

و هی تاکید کنی که ، تموم شد

حتی اگه نشده باشه . . .


   حسین حیدری 

۱۰۳۱× " چند سالی ست بخش اول زندگی ام تمام شده

بخش دوم هم که خسته کننده بود

های همدردها

ممنون که مرا به بخش آخر رساندید "

پیرمرد با خودش اینها را می گفت . . .

√ به یاد « پست 18 »


   حسین حیدری 

۱۰۳۰× چشمهای کوچکت که نمی بینند

گوشهایت را هم بگیر

که مبادا صدایی بشنوی !

که مبادا بشنوی کسی با صدای معصومانه اش می گوید

آقا فال می خرید ؟

که مبادا بشنوی صدای ترمز ماشینی را

که کسی را به آرزویش رساند !

و یا حتی ناله های مادری

که فرزند نامشروعش را کُشت !

این ناله های پی در پی

از خوشبختی ِ مردم توست !

می دانم که راحت می خوابی

و می دانم که زیبایی به سیرت است

نه به صورت !

پس بخواب

شاید در خواب کمی زیباتر شدی !

۱۳۹۱/۸/۱۷

ضمیمه هم دارد . ( یک )   ( دو )


   حسین حیدری 

۱۰۲۹× گوشه ی خیابان نشسته بود

با سه تاری در دستش !

می نواخت

عجیب می نواخت

و کاسه اش خالی بود . . .


   حسین حیدری 

۱۰۲۸× در گوشه ای از آسمان

پشت این همه ابر

چیزی آشناست

ماه ـی که همیشه هست

ماه ـی که شاید مال من نباشد

اما مطمئنم در گوشه ای دیگر از زمین

کسی به نورش دل خوش کرده است . . .


   حسین حیدری 

۱۰۲۷× مکان پرند . زمان 6 صبح

سوار تاکسی هستیم

یهو یه ماشین می پیچه جلومون که دو تا مسافر زن رو سوار کنه

و تق !

تصادف . . .

با خودم فکر می کنم

یارو هنوز خودش بیدار نشده

چیزش بیدار شده !


   حسین حیدری 

۱۰۲۶× عجیب دوست دارم دریا را

پرواز میان امواجش را

عجیب دوست دارم این غرق شدن ها

میان موهای تو را . . .


   حسین حیدری 

۱۰۲۵× : مرد که گریه نمی کنه !

- نامرد چی ؟!


   حسین حیدری 

۱۰۲۴× می گفت :

" دچار بحران شخصیت شدم

بس که تو بچگی گوشمو کشیدن دراز شد

الان خودمم نمیدونم آدمم یا خر ! "

چن دیقه بعد گوشیش زنگ خورد ! زنش بود !

صداش می اومد :

" من شب بر نمی گردم . خونه دوستامم . غذا تو یخچال هست ٬ بخور "

یکی گفت مرسی من پیاده میشم !

پشت شیشه گفت راستی ،

خری !

منم موافق بودم باهاش . . .


   حسین حیدری 

۱۰۲۳× دستاشو شست

همه دور میز بودن

" شام چی داریم ؟ "

هیچکسم ندونست که همین الان

یکیو کشته

با حرفاش


   حسین حیدری 

۱۰۲۲× " شیرینه لاکردار !  نمیشه خوردش "

زندگی واسه بعضیا اینجوریه

واسه بعضی هام که . . .

" ببخشید قند دارید ؟ "


   حسین حیدری 

۱۰۲۱× هر کجا که می روم

نشانه ای از خود بر جای می گذارم !

هه !

به خیالم

هنوز هم در پی ام

آواره ای . . .


   حسین حیدری 

۱۰۲۰× همیشه از ماهی های کوچک است

که به بزرگها می رسی !

رسم ماهیگیری این است

رسم آدمها را نمی دانم . . .


   حسین حیدری 

۱۰۱۹× و چشمهای تو

بزرگترین معجزه ی تاریخ است

که با هر باز و بسته شدنش

کسی اینجا

جان می دهد . . .


   حسین حیدری 

۱۰۱۸× میگه چه خبر از زندگی ؟

میگم زنده گی با همون چرخ های بزرگش در حال گذره

واسش فرقی نداره کی هستم کی هستی کی هستیم

همین که یه ذره سرعتمون کم شه

بهمون می رسه و له میشیم .

به همین سادگی . . .


   حسین حیدری 

۱۰۱۷× زخمهایش که خوب شد

دستهایم را گرفت

نگاهی به چشمانم کرد

و رفت . . .

می دانست

این سگ که در چشمان من است

سگتر از این حرفهاست که رام شود . . .


   حسین حیدری 

۱۰۱۶× شاید گاهی از خودخواهی ست

که رد پایش را

در روز هم می توان دید !

اما یک چیز را خوب فهمیده ام !

ماه به شب خیانت نمی کند

همانطور که تو

به . . .


   حسین حیدری 

۱۰۱۵× با ذهن شلوغم عجیب درگیرم !

هی می پرسه :

" چگونه می توان اینهمه تنهایی را پوشاند ؟ "


   حسین حیدری 

۱۰۱۴× کفشای خاک نخورده

لباسای نو

عروسکای شیک

دیوارای تمیز

یا هر چیز دیگه ای که لوکس و بدون خط خوردگیه دوس ندارم

حتی دلهای پاک !

چقد خوبه که چن بار خطا کردی

چقد خوبه که چن بار با کارات شکستیم . . .


   حسین حیدری 

۱۰۱۳× در بیابانی که هیچکدامتان نیستید

و در شبی که عجیب سرد است

روی ماه می نشینم

قلاب می اندازم

و ستاره می گیرم . . .

( بهترینش را )

نه ! نمی توانید تصور کنید . . .


   حسین حیدری 

۱۰۱۲× این (سرما)خوردگی هم تموم میشه

حتی بدون قرص

حتی

بدون تو . . .


   حسین حیدری 

 
آرشیو نوشته ها