1693× قطار آمده بود

و ما برای مسافرهای جامانده دست تکان می دادیم

چشمان‌مان را می‌بستیم

دور می شدیم

و دیگر خویش را به یاد نمی آوردیم


   حسین حیدری 

امروز جمعه، بیدار که شدم یه سری کار داشتم، و طبق معمول گفتم از فردا.

ولی خیلی یهویی زدم بیرون و به کارام رسیدم. 

می خوام بگم که پست قبلی همیشه کارایی نداره و فکر نکنین همیشگیه :)


   حسین حیدری 

1692× میگم از فردا دیگه فلان کار رو انجام می‌دم.

فرداها میان و هی می‌گم از فردا.

فردا

فردا...

لابد با خودمم فکر می‌کنم حرف مرد یکیه و هیچ ربطی به اراده یا گشادی نداره !


   حسین حیدری 

1691× - به نظرت رنگِ زندگی چیه؟

: زندگیِ من یا تو؟


   حسین حیدری 

1690× یه بزرگواری هم بود که

فقط

مجانی می کرد !


   حسین حیدری 

 
آرشیو نوشته ها