1600× میگه یه شعر از اون شعرای خودت بگو بشنُفیم حال کنیم

میرم گوشه ی اتاق

به کنج دیوار تکیه میدم

زانوهامو بغل می کنم

و با یه غم خاصی میگم

"به شب سلام.. که بی تو رفیقِ راهِ من است"

میگه مسخره این که از حسین منزوی بود

یه کم بهم خیره میشه

بعد که می فهمه چی شده

با خنده ای که رو لباشه میگه

خدایا خودت همه ی مریضا رو شفا بده


   حسین حیدری 

 
آرشیو نوشته ها