1630× تا تاکسی پُر بشه ، یه گوشه می‌شینم و زل می‌زنم به آدمایی که میرن و میان

بچه‌ها با شور و شوق حرکت می‌کنن

جوون‌ها با عجله راه میرن. انگار دارن چیزیو دنبال می‌کنن.

پیرها اما توجهمو جلب می‌کنن

ناخودآگاه حواسم میره سمت پیرمردی که آروم از کنارم رد میشه

با خودم فکر می‌کنم

آدم هرچی پیرتر میشه گام‌های آهسته‌تری برمی‌داره

و راه رفتن براش سخت و طاقت‌فرسا‌تر میشه

با خودم فکر می‌کنم

شاید با گذشتِ عمرمون

بارِ دردها و سختیِ‌های این همه سال روی شونه‌هامون سنگینی می‌کنه..


   حسین حیدری 

 
آرشیو نوشته ها