1667× جلوی جمعیت وایستاده
در حالی که اشک از چشمای منتظرش پایین میاد
یه مقوای بزرگ دستش گرفته و
بین اُسَرایی که آزاد شدن می گرده
روش نوشته
" فراموشت نکردم "