1685× از رو تخت پا میشه قفسو از دیوار برمی‌داره می‌ذاره زمین.

قناریو نگاه می‌کنه میگه "تو دیگه چرا قهری رفیق؟"

جا دونی رو درمیاره و توشو نگاه می‌کنه. خالیه.

دون تازه می‌ریزه توش. آب تازه می‌ریزه تو جا آبی. کف قفسو تمیز می‌کنه.

یه کم سوت می‌زنه.

جوابشو نمیده..

می‌خنده قفسو برمی‌داره میگه "ولی یادت باشه از دوست یک اشارت از ما به سر دویدن"

قفسو می‌زنه به دیوار.

 

میره دستاشو می‌شوره. خودشو تو آینه می‌بینه.

یه دونه تیغو از جلو آینه برمی‌داره از وسط نصف می‌کنه و نصفشو می‌زنه به ریش‌تراش.

آب می‌زنه به صورتش. یه بار. دو بار. سه بار..

صابونو برمی‌داره و می‌ماله به دستاش. دستاشو می‌کشه به صورتش.

تیغو برمی‌داره و شروع می‌کنه..

کارش که تموم شد، حوله رو برمی‌داره و کل صورتشو خشک می‌کنه.

کنار گردنش خون میاد. انگشتشو تف می‌زنه می‌کشه رو زخم.

کف دستشو عطر می‌زنه می‌کشه به صورتش. می‌سوزه.

درِ کمدو وا می‌کنه کت و شلوارِ راه‌راهشو درمیاره می‌ندازه رو تخت.

کفششو دست می‌گیره و برق می‌ندازه. بوی واکس می‌پیچه تو اتاق. لای درو وا می‌کنه.

پا میشه میره جلو آینه موهاشو مرتب می‌کنه. درو می‌بنده.

لباساشو می‌پوشه. کفششو می‌پوشه. یه کم عطر می‌زنه به لباسش.

یقه‌ی لباسش خونی می‌شه. اهمیتی نمی‌ده. عجله داره.

 

قفسو از دیوار برمی‌داره دستش می‌گیره.

میره تو حیاطِ آسایشگاه.

منتظر بچه‌هاش می‌مونه.

هوا تاریک میشه.

خسته میشه رو یکی از نیمکت‌ها می‌شینه.

قفسو می‌ذاره کنارش منتظر می‌مونه.

یه کم سوت می‌زنه.

جوابشو نمیده..


   حسین حیدری 

 
آرشیو نوشته ها