۰۵۳۰× نبودنت را خواهم شمرد
نیستی
نبوده ای
و شاید نخواهی بود
شروع می کنم و ثانیه ها را می شمارم
یک ، دو ، سه ، چهـ . . .
۰۵۲۹× تو اگر عزم سفر داری
چشمان من سدی ست
که عبور از آن کار ساده ای نخواهد بود .
نگاهم کن فقط .
مرا خواهی شناخت
و عبور بی معنا خواهد شد
برای من
و برای تو که
ساده می گذری از نگاهم . . .
۰۵۲۸× اگر مُردم
کسی را خبر نکن .
آرام بیا و در گوشم نجوا کن
آنچه را که می دانی آرام می کند مرا . . .
۰۵۲۷× من که می دانم از یاد خواهم رفت .
پیر می شوم و فراموش می کنم خود را .
من سالهاست که مُرده ام .
عیسی را بخوانید
می خواهم زنده شوم . . .
۰۵۲۶× قطاری بی وقفه می گذرد
و پیرمردی با موی پریشان
پشت پنجره
دست تکان می دهد !
آرام آرام
پیاده
ایستگاه ِ انتظار را ترک می کنم . . .
۰۵۲۵× کوچه ها را یک به یک قدم میزنم
در انتظار صدایی که مرا بخواند .
صدایی که شاید هیچگاه
نخواهم شنید . . .
۰۵۲۴× آن کودکی که
پشت ِ دیوار ِ ذهنم مرا می خواند
چه می خواهد از من ؟
تو می دانی ؟
من که دیگر پیر شده ام
تو را نمی دانم . . .
۰۵۲۳× برخلاف ِ تمام چیزهایی که یادمان داده اند
و یاد گرفته ایم
اگر روزی
مرا یافتی
تا ابد مال تو خواهم شد
نه مال هیچ کس دیگر . . .
۰۵۲۲× به کلاس عشق که می روی
دستهای مرا هم بگیر . . .
۰۵۲۱× خاطرات را گوشه ای میگذارم
تا تو بیایی !
جریمه ی رفتنت این است :
اگر آمدی
تمامشان را با رویا
غبار روبی کن . . .
![]()