۱۲۶۷× برای خودم می نویسم

مجبور نیستید بخوانید...

 

مثل مرخصی آمدن های پدر با لباس ارتشی ، لالایی های خواهرم

مثل کباب شدن سیب زمینی روی چراغ و بخاری نفتی ٬ روغن و نمک

مثل ماهی قرمز ، ماه ها قبل از عید

مثل فوتبال با کفش لاستیکی ، دوختن زانوی گرمکن ها ، افتادن های پیاپی

مثل چکمه های تا سر توی برف رفته !

مثل دویدن تا خانه ، کتاب های با کِش بسته شده ، فوتبالیستها

مثل خوردن چای شیرین و نان هر روز پیش از رفتن به مدرسه

مثل تیراندازی های سعید با تیرکمان که ردخور نداشت

مثل بچه های کوچه ، گوشت کباب شده ی خروس همسایه روی پشت بام

مثل آقای الوندی با آن لواشک ها و تخمه های خوشمزه

مثل ستاره های جایزه ، کلاس اول

مثل اولین ضربه ی شلنگ آقای عبدالصمدی بعد از ۱۹ شدن

مثل زنجیر کوچکم ، حیاط دایره ای ِ مسجد

مثل دعواهای هر روز من و مهدی اِجین !

مثل آمپول توی نخاع ، تشنج

مثل تصادف با بخیه های همیشگی

مثل سوختن ، طعم کباب و جگر برای خون های از دست رفته

مثل راضیه باتمانی ، ۷ لیتر خون در بدنم

مثل جواب رد ِ دکتر به مادرم ، خود را به خواب زدن !

مثل کلاه ِ نینجایی ، ترس از دیده شدن...

مثل سجاد ، تیپ قیصری ، آهنگ های سوسن ، دوران جاهلی

مثل دختربازی های سعید ، بدنسازی ، داریوش

مثل سعید عراقی ، همکلاسی ام ، تبعید به جرم عرب بودن...

مثل گاز پُرکنی عمو ، آواز خواندن پشت وانت تا شرکت گاز

مثل سیلی همسایه ، دزدیدن خرمالو

مثل جوراب های توی هم رفته ، توپ پارچه ای ! شکستن قاب عکس

مثل سیب دزدیدن از باغ

مثل پلیس آهنی . گودزیلا . شمال شصت

مثل تعمیر خانه ، خوابیدن شش نفر در یک اتاق

مثل تلویزیون سونی ۱۴ اینچ

مثل عکسهای هندی داداش پیمان توی جعبه اش

مثل داداش کامران و دعوا...

مثل تفتیش خانه به جرم فروش مواد . اشتباه ِ پلاکی !

مثل ده ها جای زخم روی پیشانی ام

مثل جای دندان ِ رضا روی ابروی چپم . کله های معروف !

مثل اولین وبلاگ ، پرشین بلاگ ، عاشق خدا...

.

.

.

بهانه های زیادی هست

برای بازگشت به گذشته های تلخ


   حسین حیدری 

 
آرشیو نوشته ها