۰۰۴۰× به خاطر پول دست به هر کاری زده بود

با خودش می گفت : اگه پول داشتم چه کارها که نمی کردم

واسه ء بچه هام خونه می خریدم ، ماشین  می خریدم وووو.............

هنوز آرزوهاشو مرور نکرده بود که یکی فریاد زد :

شلیک !

چشماشو بست و سکوت همه جا رو فرا گرفت !

 

۰۰۳۹× : می دونستم بالاخره به این نتیجه می رسی !

: خیلی وقت بود می خواستم بهت بگم .

: خب حالا که گفتی . . . نه ؟

: بین من و تو همه چی تموم شده . منو ببخش .

: . . . !

« و هر کدوم به یه راه رفتن و توی تاریکی گم شدن . »

حُضار از هیجان همه بلند شدن و با صدای بلند تشویقشون کردن !!!

 

۰۰۳۸× چشماشو که باز کرد

دید یه مُشت آدم دورش رو گرفتن و از خوشحالی داد میزنن .

گریه کرد . . .

کسی اهمیت نداد .

ولی اون واقعا ترسیده بود

و داشت به این فکر می کرد که چطور می خوان بخورنش !!!

 

۰۰۳۷× پرسیدم به نظرت من چه رنگیم ؟

بعد از چند لحظه گفت : خاکستری . . . حالا من چه رنگیم ؟

سریع گفتم :

زرد ، قرمز ، صورتی ، بنفش ، آبی ، سفید ، نارنجی ، قهوه ای ، سبز ، و ........... .

ناراحت شد .

ولی خب من راست گفتم و اون دروغ . همین .

 

 ۰۰۳۶× آرزوهای کوچک .

آرزوهای بزرگ .

آرزوهایی که یک به یک

لگدمال شدند .

 

۰۰۳۵× گفت :

گذشته ها رو فراموش کن ! همه چی تموم شده !

حالا مهمونم نمی کنی ؟

« به پوزخندی تلخ مهمانش کردم ! »

 

۰۰۳۴× دلم پرسید :

من پاکم ؟

او هنوز دروغ را نمی فهمید .

نشانش دادم !

: آری

و پوزخندی زدم .

از همان پوزخندهای همیشگی . . .

 

۰۰۳۳× دیشب در خوابم

عزراییل میگفت :

چرا انسان می هراسد از من .

در حالی که من فرشته ء مرگم !

« و من انسان نبودم شاید ! »

 

۰۰۳۲× وقتی داری راه میری و کاری به هیچــ ـکی نداری

نگاه ِ بعضی آدما سنگینه لاکردار

انگار یه کوه روی سرت خراب شده . . .

جای من نیستی و نمی تونی بفهمی چی میگم . باور کن . . .

 

۰۰۳۱× زیباترین گلها

همیشه چیدنی اند !


   حسین حیدری 

 
آرشیو نوشته ها