با خودش زمزمه می کند:
" راننده تاکسی
اگر می دانست اینجا مردی ایستاده
که چشمانش خیره بر آنسوی خیابان است
آیا...
آیا باز هم تو را سوار می کرد؟ "
خیره بر ماشینی زرد که تو را می بَرد
گم می شود در خیابان
عابری تنها
زیر باران