۰۵۵۰× آوارگی من در دل ِ تو

آوارگی امواج را می ماند

در دل ِ دریا .

 

۰۵۴۹× شب با تمام آرامش مرگ را می پذیرد

تا

روز

از نو زنده شود . . .

 

۰۵۴۸× قایقی را می مانم بر لب ساحل .

شبانگاه

آهنگ ِ مَد می شنوم اما

پای در گِل مانده ام . . .

 

۰۵۴۷× ماه هنوز هم بخشنده است

این را زمانی فهمیدم که

روشناییش را در آسمان پراکنده می کرد و

لکه های سیاهش را

برای خود نگه می داشت .

 

۰۵۴۶× تو را در خواب دیده ام .

بارها و بارها .

نترس کودک ِ من !

من آینده ی تو ام .

 

۰۵۴۵× « اگر از پرتگاه بپَرم به آرزویم می رسم »

من ؟ نه

آبشار چنین می گفت . . .

 

۰۵۴۴× شعله و شمعدان عاشق هم شدند . 

در این بین

شمع مزاحم بود که

سوخت !

 

۰۵۴۳× ماهی هم به آرزوی دیرینه اش رسید

آرزوی پرواز . . .

عجب چنگالی داشت ، عقاب !

 

۰۵۴۲× صحرا

دلش به علفی خوش بود که

خودش دل به باد خوش کرده بود . . .

 

۰۵۴۱× در آرزوی تو

چون کودکی شده ام که شبها

دستهایش را بلند می کند و

می خواهد ماه را بگیرد .


   حسین حیدری 

۰۵۴۰× قرار شد هر کی پاشو رو زمین بذاره

بالشو قیچی کنن !

آدم ِ لاکردار ، حس کنجکاویش گُل کرد . . .

 

۰۵۳۹× من برای تو می گریستم و تو برای من

آری !

هر دو محتاج بودیم و

دستهایمان خالی بود . . .

 

۰۵۳۸× از هر زاویه ای که می نگرم

زندگی چیزی جز باختن نیست .

می بازم ، بی هیچ اندوخته ای !

تو هم بعدها خواهی باخت . . .

باور کن !

 

۰۵۳۷× سکوت پرسه می زند در افکارم

من می بارم و آسمان اشک می ریزد

جای تو خالیست امشب . . .

 

۰۵۳۶× مرگ ِ ثانیه ها را می بینم و

غبطه میخورم نبودنت را .

روزها میگذرد و از این همه همدرد

من مانده ام و ماه و

ثانیه هایی که در حال گذرند . . .

 

۰۵۳۵× با شنیدن حرفهایش

دلم آتش گرفت .

شعله ای جا نهادم

هوا سرد بود .

دستهایمان هم . . .

 

۰۵۳۴× بر هر دیواری « در » که باشد

بسته بودنش مهم نیست .

باز خواهد شد

چه با کلید

و چه با . . . !

 

۰۵۳۳× چراغ اتاقم سوخت

دیگر ستاره ام مرا نمی بیند

و بی خوابی ام را . . .

 

۰۵۳۲× کودکی به دنیا آمد

لـ ـخـ ـــت و عـ ـریـ ـان

با چشمانی بسته و بی هیچ گناهی .

بزرگ شد و جامه بر تن کرد

چشمانش باز شد و گناه را مزمزه کرد .

پیر شد و مُرد .

کودکی به دنیا آمد

لـ ـخـ ـــت و عـ ـریـ ـان . . .

 

۰۵۳۱× گمان نمی کنم

کسی راحت بخوابد و

کابوس ببیند . . .


   حسین حیدری 

۰۵۳۰× نبودنت را خواهم شمرد

نیستی

نبوده ای

و شاید نخواهی بود

شروع می کنم و ثانیه ها را می شمارم

یک ، دو ، سه ، چهـ . . .

 

۰۵۲۹× تو اگر عزم سفر داری

چشمان من سدی ست

که عبور از آن کار ساده ای نخواهد بود .

نگاهم کن فقط .

مرا خواهی شناخت

و عبور بی معنا خواهد شد

برای من

و برای تو که

ساده می گذری از نگاهم . . .

 

۰۵۲۸× اگر مُردم

کسی را خبر نکن .

آرام بیا و در گوشم نجوا کن

آنچه را که می دانی آرام می کند مرا . . .

 

۰۵۲۷× من که می دانم از یاد خواهم رفت .

پیر می شوم و فراموش می کنم خود را .

من سالهاست که مُرده ام .

عیسی را بخوانید

می خواهم زنده شوم . . .

 

۰۵۲۶× قطاری بی وقفه می گذرد

و پیرمردی با موی پریشان

پشت پنجره

دست تکان می دهد !

آرام آرام

پیاده

ایستگاه ِ انتظار را ترک می کنم . . .

 

 

۰۵۲۵× کوچه ها را یک به یک قدم میزنم

در انتظار صدایی که مرا بخواند .

صدایی که شاید هیچگاه

نخواهم شنید . . .

 

۰۵۲۴× آن کودکی که

پشت ِ دیوار ِ ذهنم مرا می خواند

چه می خواهد از من ؟

تو می دانی ؟

من که دیگر پیر شده ام

تو را نمی دانم . . .

 

۰۵۲۳× برخلاف ِ تمام چیزهایی که یادمان داده اند

و یاد گرفته ایم

اگر روزی

مرا یافتی

تا ابد مال تو خواهم شد

نه مال هیچ کس دیگر . . .

 

۰۵۲۲× به کلاس عشق که می روی

دستهای مرا هم بگیر . . .

 

۰۵۲۱× خاطرات را گوشه ای میگذارم

تا تو بیایی !

جریمه ی رفتنت این است :

اگر آمدی

تمامشان را با رویا

غبار روبی کن . . .


   حسین حیدری 

 
آرشیو نوشته ها